|
جوانان بیجار | ||
|
متن ادبی و دوستانه . خوش آن دمی که بهاران قرارمان باشد ظهور مهدی زهرا بهارمان باشد . . . عید تان مبارک باد . چون لاله به نوروز قدح گیر به دست / با آن گل نرگسی گرت رخصت هست میکوش به خدمتش که آن نوح نجات / بر اوج فراز میبرد ذره پست عید تان مبارک باد . دلتان به نور لطف خدا منور ، مشام جانتان به شمیم بهارمعطر لطف روزگار برایامتان مقرر ، نوروزتان با شادی وصفا . بی تو اینجا همه در حبس ابد، تبعیدند سالها، هجری و شمسی همه بی خورشیدند سیرتقویم جلالی به جمال توخوش است فصلها راهمه با فاصله ات سنجیدند توبیایی همه ساعتها، ثانیه ها از همین روز همین لحظه همین دم عیدند اللهم عجل لولیک الفرج . امیدوارم عید با شکوفه هایش، بهار با گلهایش و سال نو با امیدهایش بر تو ای عزیزترین مبارک باشد . . . . بر چهره گل نسیم نوروز خوش است / در صحن چمن روی دلافروز خوش است از دی مهراس، چون بهار آمدنی است / و ایام ظهور آن ستم سوز خوش است! عید تان مبارک باد . عید است ولی بدون او غم داریم عاشق شده ایم و عشق را کم داریم ای کاش که این عید ظهورش برسد این گونه هزار عید با هم داریم اللهم عجل لولیک الفرج سال نو مبارک . خداوندا ، نمیدانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما برای دوستان من عطا فرما : هزار و سیصد و نود امید هزار و سیصد و نود بهروزی هزار و سیصد و نود لبخند زیبا سال نو بر شما و خانواده محترمتان مبارک باد . آمد بهار و گل رخ من در سفر هنوز خندید و ابر چشم من از گریه تر هنوز آمد درخت گل به بر امّا چه فایده؟ کان سرو گلعزار نیامد به بر هنوز اللهم عجّل لولیک الفرج . دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمرجاویدان بماند خدارا میدهم سوگند برعشق هرآن خواهی برایت آن بماند بپایت ثروتی افزون بریزد که چشم دشمنت حیران بماند تنت سالم سرایت سبز باشد برایت زندگی آسان بماند تمام فصل سالت عید باشد چراغ خانه ات تابان بماند سال نو مبارک . خودت گفتی وعده در بهار است بهار آمد دلم در انتظار است بهار هر کسی عید است و نوروز بهار عاشقان دیدار یار است اللهم عجل لولیک الفرج . عید نوروز را به گلهای یاس بهشت آرزوهایم پدر و مادر عزیزم که عطرشان پایدار ومهرشان ستودنی است تبریک می گویم سال نو بر شما مبارک باد . . . . گل ها همه با اذن تو برخاسته اند از بهر ظهور تو خود آراسته اند مردم همه در لحظه ی تحویل، بی شک اوّل فرج تو از خدا خواسته اند . . . . ان شاءالله امسال یه کاری کنیم وقتی تقویم سال بعد را باز می کنیم یه تعطیلی رسمی دیگه بهش اضافه شده باشه: اولین سالگرد ظهور حضرت مهدی (علیه السّلام) – تعطیل . بهار، همه طراوتش را مدیون یک گل است: گل زیبای نرگس . . . عید مبارک . چهار دعای برتر، لحظه ی تحویل سال: اوّل دعا برای ظهور آن بی مثال دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال سوم رسیدن ما به قله های کمال چارم تمام جیب ها پر از پول، امّا حلال . . . . گل همیشه بهارم این بهار هم رفت و نیامدی! عزیزم بیش از پیش دعایت می کنم و منتظرت هستم . تو هم به جان مادرت، دعا کن فصل بعد فصل وصل باشد . . . . امام صادق (علیه السلام): نوروز روزی است که در آن قائم ما اهل بیت ظهور کند. . آنان که هر روز تدارک اردوی آسمانی می بینند، پر شکوه ترین “اوقات فراغت” را دارند. پرشکوه ترین تعطیلات نصیبتان باد… . پروردگارا! تقدیر دوستان را در سال تازه بهگونهای قرار ده که در پایان سال، از گذشته خود افسوس نخورند . . . . عید حقیقی را آنان درک می کنند که با یک چشم بر گذشته بگریند و با چشم دیگر به آینده لبخند بزنند . . . . . . گل ها و سبزه ها پیامبرانی هستند که در بهار مبعوث می شوند تا بهار ناگزیر قیامت را امضا کنند. . خانه تکانی، رسم قدیمی همه منتظران بهار است خانه تکانی دل را برای رسیدن بهار دلها، مهدی زهرا فراموش نکنیم . . . . مُدّعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار من گلی دارم که عالم را گلستان می کند گل من را بهاری بی خزان است گل من مهدی صاحب زمان است اللهم عجّل لولیک الفرج . آمد بهار و گل رخ من در سفر هنوز خندید و ابر چشم من از گریه تر هنوز آمد درخت گل به بر امّا چه فایده؟ کان سرو گلعزار نیامد به بر هنوز اللهم عجّل لولیک الفرج [ پنج شنبه 25/12/90 ] [ 10:44 عصر ] [ علیرضا گچلو ]
صدمبارک به تو آن عیدکه فردا باشد / نـوروز نـوید وصـل دلـها بـاشـد امـیـد که با فضل خداوند جـلـیّ / سـال فـرج مـهـدی زهـرا باشـد سال نو بر شما مبارک باد . سرخوش آن عیدی که آن بانی نور / ازکنار کعبه بنماید ظهور قلبها را مهر هم عهدی زند / از حرم بانک انا المهدی زند . . . . سال خود را با بهترین 7سین آغاز کنید: سلام قولا” من رب الرحیم سلام علئ موسى و هارون سلام علئ ابراهیم سلام علئ نوح فى العالمین سلام علئ المرسلین سلام علئ إلیاسین سلام هی حتى مطلع الفجر . روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است / گر کُند یوسف زهرا نظری ، نوروز است لحظه ها در تپش تاب وتب آمدنش / آسمان چشم به راه قدمش هر روز است اللهم عجل لولیک الفرج . خوش آن دمی که بهاران قرارمان باشد ظهور مهدی زهرا بهارمان باشد . . . عید تان مبارک باد . چون لاله به نوروز قدح گیر به دست / با آن گل نرگسی گرت رخصت هست میکوش به خدمتش که آن نوح نجات / بر اوج فراز میبرد ذره پست عید تان مبارک باد . دلتان به نور لطف خدا منور ، مشام جانتان به شمیم بهارمعطر لطف روزگار برایامتان مقرر ، نوروزتان با شادی وصفا . بی تو اینجا همه در حبس ابد، تبعیدند سالها، هجری و شمسی همه بی خورشیدند سیرتقویم جلالی به جمال توخوش است فصلها راهمه با فاصله ات سنجیدند توبیایی همه ساعتها، ثانیه ها از همین روز همین لحظه همین دم عیدند اللهم عجل لولیک الفرج . امیدوارم عید با شکوفه هایش، بهار با گلهایش و سال نو با امیدهایش بر تو ای عزیزترین مبارک باشد . . . . بر چهره گل نسیم نوروز خوش است / در صحن چمن روی دلافروز خوش است از دی مهراس، چون بهار آمدنی است / و ایام ظهور آن ستم سوز خوش است! عید تان مبارک باد . عید است ولی بدون او غم داریم عاشق شده ایم و عشق را کم داریم ای کاش که این عید ظهورش برسد این گونه هزار عید با هم داریم اللهم عجل لولیک الفرج سال نو مبارک . خداوندا ، نمیدانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما برای دوستان من عطا فرما : هزار و سیصد و نود امید هزار و سیصد و نود بهروزی هزار و سیصد و نود لبخند زیبا سال نو بر شما و خانواده محترمتان مبارک باد . آمد بهار و گل رخ من در سفر هنوز خندید و ابر چشم من از گریه تر هنوز آمد درخت گل به بر امّا چه فایده؟ کان سرو گلعزار نیامد به بر هنوز اللهم عجّل لولیک الفرج . دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمرجاویدان بماند خدارا میدهم سوگند برعشق هرآن خواهی برایت آن بماند بپایت ثروتی افزون بریزد که چشم دشمنت حیران بماند تنت سالم سرایت سبز باشد برایت زندگی آسان بماند تمام فصل سالت عید باشد چراغ خانه ات تابان بماند . خودت گفتی وعده در بهار است بهار آمد دلم در انتظار است بهار هر کسی عید است و نوروز بهار عاشقان دیدار یار است اللهم عجل لولیک الفرج . عید نوروز را به گلهای یاس بهشت آرزوهایم پدر و مادر عزیزم که عطرشان پایدار ومهرشان ستودنی است تبریک می گویم سال نو بر شما مبارک باد . . .
[ پنج شنبه 25/12/90 ] [ 10:32 عصر ] [ علیرضا گچلو ]
عیدها و جشن ها، افتخار ملی هر قوم و سرزمین، و نشان ساختار و پیشینه فرهنگی و تمدن آنان است. اعیادی که از نظر دیرینگی تاریخی و مذهبی ریشه دار بوده و در طول زمان با اعتقادها و آداب و رسوم ملت ها در هم آمیخته، جلوه و جایگاه ویژه ای دارند و بی آن هیچ ملتی هویت واقعی ندارد و به بیگانگی از خود دچار خواهد شد. عید نوروز از این جهت که اعتقادها و باورهای مذهبی و سنن کهن ملی، در آن به هم آمیخته، اهمیتی گسترده یافته است. عید نوروز و دیگر جشن های ملی و میهنی، جدای از تربیت های اوّلیه اجتماعی و سیاسی، هم بستگی احساسات ملی را هدف قرار می دهند. ویژگی نمادین این جشن ها، برخاستن از روح هم بسته عواطف ملی و هم دلی همه مردمان است. عید نوروز، تصویری روشن از فرهنگ ملی و مذهبی ایرانیان و عامل مهمی در هم بستگی احساسات آنان می نماید. «نوروز» که به نام ها و اوصاف بسیار، چون: عید نوروز، جشن فروردین، نوروز جمشیدی، نوروز سلطانی و نوروز جلالی مشهور شده، مهم ترین، عمومی ترین و دیرپاترین جشن ملی مردم ایران است. این جشن، قرن های متمادی است که توجه مردم کشور ما و سرزمین هایی را که با ما دیرینه فرهنگی مشترکی دارند، به خود جلب کرده است. نوروز، عمومی ترین جشن ملی ایرانیان هم هست؛ زیرا مرزی نمی شناسد و از هر دیواری در ایران زمین وارد می شود و تمام اقوام، مذاهب و گروه های فکری و عقیدتی را که در این مرز و بوم مقدس زندگی می کنند یک سال شادمان می کند . منطق فرهنگ غنی اسلام، منطق خردورزی، گفت وگو و داد و ستد با آداب و رسوم و فرهنگ های گذشته و هم عصر خود است، و تا با سنتی غیر اخلاقی و غیر عقلانی رو در روی نگردد، سنت ها را در دل خود جای می دهد و آن ها را به رنگ الهی در می آورد. عید نوروز نیز از آن جا که سنتی دیرپا و هماهنگ با عقل سلیم انسانی بود، نه تنها مهر تأیید اسلام را گرفت، بلکه بر آداب وسنت های پسندیده اسلامی آن نیز تأکید شد. نوروز و آداب و رسوم آن، از سنت های باستانی ایرانی است. اسلام این سنت نیکو را با صبغه و رنگ دینی درآمیخت و دعاها و اعمال مستحب بسیار را در آن گنجاند ؛ در واقع اسلام، نوروز را به رسمیت شناخت و محتوای انسانی و معنوی به آن بخشید. [ یکشنبه 21/12/90 ] [ 10:52 عصر ] [ علیرضا گچلو ]
اینک 365 روز، فرصت شکوه مند را پشت سر نهاده ایم، و روزهایی که هرکدام می توانند یک قرن شکفتن و بالیدن همراه داشته باشند، پیش روی ماست. چه کسی می گوید همه روزها و لحظه ها برابرند؟ گاه یک لحظه ما، ارج و عظمت یک قرن را می یابد و گاه یک قرن زیستن، به یک لحظه نمی ارزد. مگر نیستند آنان که شبی را آن سان می گذرانند که از هزار ماه برتر و والاتر است. اینک سالی نو، با روزهایی سبز، با لحظه هایی که می توانند پیک بهارانی بزرگ، فرداهایی شورانگیز و آینده هایی آینه رنگ باشند، پیش روی ماست. پس فرصت ها را غنیمت شماریم. همواره گفته اند سالی که نکوست از بهارش پیداست. اگر اوّلین روز سال، با خودمان آشتی کنیم و با خدا طرح دوستی استوارتر بریزیم و با دیگران نیکوتر شویم، سال نیکویی را آغاز کرده ایم، و اگر جز این چهار فصل، زندگی را زمستانی و خزان زده پسندیده ایم، بیاییم بهار را در خویش جشن بگیریم و آن گاه لبخند بزنیم که ستاره لبخند بر آسمان چهره دیگران بدرخشد. نوروز، حکایت نو شدن و نوخاستن است، حکایت بهار، حکایتِ سر زدن حیات پس از مرگ زمستانی و حکایتِ سبز سرسبز شدن و سبز ماندن؛ نوروز، سرفصل کتاب سبز آفرینش است که در هر سال با تجدید مطلع خود، شور حیات را در گوش جان هستی با ترنمی دل نشین می نوازد؛ نوروز آغاز است، آغاز بهار و آغاز حیات. آغازی که درختان با زبانی سبز و بانگی بلند آن را اعلام می کنند؛ نوروز، برهان رستاخیز است و مجالی برای بازگشت و رجعت به اصل شکفتن و سبز برخاستن؛ نوروز، تقاضای سبز شدن است که: «یا محول الحول و الاحوال، حوّل حالنا الی احسن الحال.» نوروز، فرصت آشتی انسان هاست با طبیعت، پس از چشیدن سوز زمستان؛ روزی است که ما در آن زبان به هم دلی می گشاییم؛ فرصت زُدودن کینه ها از سینه هاست؛ زمان تابش آفتاب مهربانی بر سرزمین قلب های مردمان است؛ هنگام تداعی پاکی و طهارت در ذهن زمین و زمان است؛ و آبشار مهری است که باید در جانمان سرازیر شود و در دستمال جاری. [ یکشنبه 21/12/90 ] [ 10:50 عصر ] [ علیرضا گچلو ]
دیده شد چون هلال ماه عزا که زمین و زمان معزا شد
قدسیان ناله سرزده به فلک همه ماتم نشین سر اپا شد
بشنود گوش دل نوای حزین که بتول است حسین گویا شد
صاحب این عزا یقین زهرا است اشگریزان به بزم با ما شد
شیعیان دیده تر به بزم عزا ناله وا حسین به بالا شد
هر طرف بشنوم صدای حسین از نوا ناله تا ثریا شد
هر که را بنگرم سیه پوش است اشگ در دیدگان چو دریا شد
کردم از عقل این سئوال چرا کاین چنین انقلاب برپا شد
گفت ماه محرم است این ماه زان سبب ورد ما به غوغا شد
این همان ماه پر غم است و ملال که عزادار شاه بطحا شد
دیده گریان رسول عالمیان نوحه گر هم علی و زهرا شد
قد زینب خمیده مثل هلال در بلا ها شریک مولا شد
اندر ان دشت تشنه لب سقا مشگ بر دوش اب جویا شد
بهر یک مشگ اب داد دو دست اب نا خورده تشنه سقا شد
دید ان دم گشود فاطمه دست در دم مرگ حال جویا شد
گفت عباس غم مخور اکنون خدمتت بر حسین با جا شد
دیده بگشاه و سوی من بنگر مهر مادر ببین جه زیبا شد
زین مصیبت شکست نوک قلم سالکا دفتر غمت وا شد
درد دل داشتیم عیان کردیم
همه دردها مداوا شد
[ پنج شنبه 24/9/90 ] [ 11:19 عصر ] [ علیرضا گچلو ]
سلام : عشق مثل ابه می تونی تو دستات قایمش کنی ولی یه روز دستاتو باز می کنی می بینی همش چکیده بی اینکه بفهمی دستت پر از خاطره است ./. (( شکسپیر )) اگر انسانها در طول عمر خویش میزان کار کردمغزشان یک میلیونیوم معده شان بود اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت (( انیشتن )) .................................................................... گشاد ه دست باش . جاری باش کمک کن ( مثل رود ) با شفقت و مهربان باش (مثل خورشید ) اگر کسی اشتباه کرد ان را بپوشان ( مثل شب ) وقتی عصبانی شدی خاموش باش ( مثل مرگ ) متواضع باش و کبر نداشته باش ( مثل خاک ) بخشش و عفو داشته باش ( مثل دریا ) اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش ( مثل ایینه ) ....................................................................................... ......... چهار چیز است قابل بازیابی نیست ........ سنگ پس از پرتاب شدن سخن پس از گفته شدن فرصت پس از گذشتن و زمان پس از سپری شدن ................................................................................. زن مخلوقی است که عمیق تر می بیند و مرد مخلوقی است که دورتر را می بیند عالم برای مرد یک قلب است و قلب برای زن عالمی است ................................................................................... این طبیعت عجب معلم سختگیری است که اول امتحان می گیرد بعد درس می دهد (( موفق باشید )) [ شنبه 8/8/89 ] [ 9:25 عصر ] [ علیرضا گچلو ]
هر زمان از عشقت ای دلبر دل من خون شود قطرهها گردد ز راه دیدگان بیرون شود گر ز بی صبری بگویم راز دل با سنگ و روی روی را تن آب گردد سنگ را دل خون شود ز آتش و درد فراقت این نباشد بس عجب گر دل من چون جحیم و دیده چون جیحون شود بار اندوهان من گردون کجا داند کشید خاصه چون فریادم از بیداد بر گردون شود در غم هجران و تیمار جدایی جان من گاه چون ذوالکفل گردد گاه چون ذوالنون شود در دل از مهرت نهالی کشتهام کز آب چشم هر زمانی برگ و شاخ و بیخ او افزون شود تا تو در حسن و ملاحت همچنان لیلی شدی عاشق مسکینت ای دلبر همی مجنون شود خاک درگاه تو ای دلبر اگر گیرد هوا توتیای حور و چتر شاه سقلاطون شود ای شده ماه تمام از غایت حسن و جمال چاکر از هجران رویت "عادکالعرجون" شود آن دلی کز خلق عالم دارد امیدی به تو چون ز تو نومید گردد ماهرویا چون شود چون سنایی مدحتت گوید ز روی تهنیت لفظ اسرار الاهی در دلش معجون شود از عشق ندانم که کیم یا به که مانم شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم از بهر طلب کردن آن یار جفا جوی دل سوخته پوینده شب و روز دوانم با کس نتوانم که بگویم غم عشقش نه نیز کسی داند این راز نهانم ده سال فزونست که من فتنهی اویم عمری سپری گشت من اندوه خورانم از بس که همی جویم دیدار فلان را ترسم که بدانند که من یار فلانم از ناله که مینالم مانندهی نالم وز مویه که میمویم چون موی نوانم ای وای من ار من ز غم عشق بمیرم وی وای من ار من به چنین حال بمانم [ دوشنبه 26/7/89 ] [ 7:54 عصر ] [ علیرضا گچلو ]
بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بند پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدی چون ز من سیر آمدی رفتم گرانی چون کنم گر بخوانی ور برانی بر منت فرمان رواست گر بخوانی بنده باشم ور برانی چون کنم هر شبی گویم که خون خود بریزم در فراق باز گویم این جهان و آن جهانی چون کنم بودم اندر وصل تو صاحبقران روزگار چون فراق آمد کنون صاحبقرانی چون کنم هست آب زندگانی در لب شیرین تو بی لب شیرین تو من زندگانی چون کنم ساختم با عاشقان تا سوختم در عاشقی پس کنون بی روی خوبت کامرانی چون کنم هم قضای آسمانی از تو در هجرم فکند دلبرا من دفع حکم آسمانی چون کنم بر جهان وصل باری بنده را منشور ده تات بنمایم که من فرمان روانی چون کنم من چو موسی مانده*ام اندر غم دیدار تو هیچ دانی تا علاج لن ترانی چون کنم نیستم خضر پیمبر هست این مفخر مرا چاره و درمان آب زندگانی چون کنم مر مرا گویی که پیران را نزیبد عاشقی پیر گشتیم در هوای تو جوانی چون کنم [ دوشنبه 26/7/89 ] [ 7:47 عصر ] [ علیرضا گچلو ]
المستغات ای ساربان چون کار من آمد به جان ________تعجیل کم کن یک زمان در رفتن آن دلستان نور دل و شمع بیان ماه کش و سرو روان از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس ای چون فلک با من به کین بی مهر و رحم و شرم و دین_________آزار من کمتر گزین آخر مکن با من چنین عالم به عیش اندر ببین تا مر ترا گردد یقین کاندر همه روی زمین مسکین*تر از من نیست کس آرام جان من مبر عیشم مکن زیر و زبر________در زاری کارم نگر چون داری از حالم خبر رحمی بکن زان پیشتر کاید جهان بر من به سر بگذار تا در رهگذر با تو برآرم یک نفس دایم ز حسن آن صنم چون چشم او بختم دژم _______چون زلف او پشتم به خم دل پر ز تف رخ پر ز نم اندوه بیش آرام کم پالوده صبر افزوده غم از دست این چندین ستم یارب مرا فریاد رس چون بست محمل بر هیون از شهر شد ناگه برون______من پیش او از حد برون خونابه راندم از جفون کردم همه ره لاله*گون گفتم که آن دلبر کنون چون بسته بیند ره ز خون باشد که گردد باز پس هر روز برخیزم همی در خلق بگریزم همی_________با هجر بستیزم همی شوری برانگیزم همی رنگی برآمیزم همی می در قدح ریزم همی در باده آویزم همی کاندهگسارم باده بس [ دوشنبه 26/7/89 ] [ 7:44 عصر ] [ علیرضا گچلو ]
|
||
| [ طراحی : پرشین اسکین ] [ Weblog Themes By : Persian skin ] | ||